تبليغاتX
احساس پاك
به كلبه ي عشق من خوش اومدي.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


احساس پاك








خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...

سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن
۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن
۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!
سن
۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن
۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن
۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!
سن
۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!
سن
۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن
۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن
۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن
۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن
۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن
۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن
۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن
۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!

 هومن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 12:33  توسط فاطمه  | 


سلام.

 

عیـــــــــــــــــدتون مبـــارک...

 

 

این مطلبو حتما بخونیـــــــــــــد...من که با خوندنش کلی گریه کردم.....

 

 

 

يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم .

او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»

بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

 خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسيد اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»

چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!

اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟»

چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.

سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»

با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند!

 تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»

از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»

جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»

هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟

درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟

اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.

چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟

چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟

چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟

به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.

«اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.

كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.

صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»

نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟»

فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !

 

قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»

گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد و من هم به همراه تو گريه مي كنم. وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيافتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟

از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»

خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم.

 

 

Image hosting by TinyPic

 

در ضمن من تا ۷-۸ بهمـــــن نیستـــم...دیگه فصل امتحاناس...واسم دعـــا کنیـــد...فــــراموشـــم نکنیـــــــد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 15:31  توسط فاطمه  | 


آخرین صبح جمعه‌ی پاییز
از سوز سرد پیچیده در فضای اتاق
چشم می‌گشایم بر نقش ثابت چشمانت
                                  می لرزد شانه‌هایم

                                           سر می‌گردانم
...


آنسوی قامت افسرده‌ی شیشه‌ها

گونه‌های آسمان

خیس از ابری ِ انتظار
...

نگاهم گم می‌شود

در گرداب‌های نقش بسته بر بستر آب
              در کرنش خاضعانه‌ی برگ‌های یاس


سکوت خانه
سرشار از صدای جیرجیر صندلی کهنه‌ای‌ست
                                که از یاد رفته در غربت ایوان
!

می‌بارد باران
...

دلم ، کتیبه‌ی لحظه‌های بارانی‌

چشمانم ، بوم خاکستری ِ غربت تو می‌شود ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 0:20  توسط فاطمه  | 


1) هنگام ديدن کسی که عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده می شويد در حالی که وقتی کسی را که دوست داريد می بينيد احساس سرور و شادمانی به شما دست می دهد.

2) وقتی به کسی که عاشقش هستيد نگاه می کنيد خجالت می کشيد ولی وقتی فردی که دوستش داريد می بينيد به او لبخند می زنيد .

3) وقتی در کنار معشوقه خود هستيد نمی توانيد هر آنچه در ذهن داريد به زبان آوريد اما در مورد کسی که دوستش داريد اينگونه نيست .

4) در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستيد دست و پای خود را گم می کنيد و نمی توانيد صحبت کنيد در صورتی که وقتی کسی که دوستش داريد را می بينيد می توانيد ابراز وجود کنيد .

5) وقتی معشوقه شما گريه می کند شما هم گريه می کنيد ولی وقتی که کسی را دوست داريد گريه کند به او قوت قلب می دهيد و به او می گوييد که گريه نکند .

6) احساس عاشق بودن و درک آن به وسيله نگاه است ولی دوست داشتن بيشتر از طريق شنوايی است ( از طريق ابراز علاقه به صورت کلامی )

7) شما دوستی را می توانيد پايان دهيد ولی هرگز نمی توانيد چشمان خود را بر عاشق بودن

ببنديد زيرا حتی اگر اين کار را انجام دهیــد عشق همچنان قطره ای در قلب شماست و برای همسشه باقی می ماند .

 

Image hosting by TinyPic

 

می خواهم عاشق نشوم اما نمی شود

چونكه در شبها، در آسمان كه نگاه می كنم ستاره ها به من چشمك

ميزنند و مرا عاشق خودشان می كنند.

 چونكه در روزها كه به آسمان نگاه می اندازم خورشيد می خندد و خنده اش مرا عاشق خويش

 ميكند

به گلها كه نگاه می كنم ، غنچه گل كه باز و بسته ميشود احساس می كنم كه گل يك بوسه از

 من می خواهد، و با آن حركتش مرا عاشق خودش می كند

به باران كه نگاه می كنم ، باران بر روی گونه هايم می نشيند و مرا عاشق آن طراوت خودش

 می كند

به مهتاب كه نگاه می كنم ، مهتاب با نور درخشانش مرا عاشق می كند

به كنار دريا كه می روم ، موجهای دريا هر لحظه به كنارم می آينده

واين چنين احساس می كنم كه موجهای دريا دوست دارند در كنار من

باشند ، و برای اينكه در كنار من باشند بی قراری می كنند و اينگونه می شود كه من عاشق

 دريا می شوم

به يك دشت سر سبز كه می روم ، و زير يك درخت سبز كه می نشينم ،

پروانه ها می آيند دور من جمع می شوند و بالای سرم پرواز می كنند

و مرا عاشق خودشان می كنند، و از آن سو پرندگان می آيند و بالای

درختی كه من زير آن نشسته ام لانه می كنند و با آواز عاشقانه شان مرا عاشق می كنند

هر جا می روم يا صحبت عشق است يا احساسی از عشق

هر جا می روم همه به يك صورت می خواهند عشق را ابراز كنند

اين دنيا تا پايان دنيای عاشقی است ، دنيای است كه انسان را وادار به عاشقی می كند

غوغای عشق دنيا را بهم ريخته…همه عاشق همند، در وجود ما انسان ها و موجودات

عشق و عاشقی يك نوع وابستگی است

و همه به گونه ای می خواهندعاشق شوند

و ای کاش تو هم عاشق می شدی...

 

 

Image hosting by TinyPic

 

 

خدايا كاري كن كه هميشه قادر به حفظ و نگهداري شعله ي مقدس اميـــد و پشتكار در قلب مان باشيم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 21:44  توسط فاطمه  | 


 

عروس خانم دوشیزه    shirin_sooskesiah     آیا وکیلم شما را به مهر :

گوگل۱ عدد سکه بهار آزادی  /    یک وب کم  / سند یک سایت اینترنت اختصاصی  دات کام / یک مودم DSL  / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD  و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ...   / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ... 

 به عقد دائم آقای   feri_ferferi  در بیاورم ؟

جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!         حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟ 

جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!         حاج آقا :!!!BUZZ  ,  برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟

عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!

 هومن

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 21:39  توسط فاطمه  | 


 

سلام به همه ی دوستان خوبم.

از این به بعـــد وبلاگ و فقط من اپ میکنم.(خودموخودت)

و داداش هومـــن فقط

http://www.harfe-dele-ashegh.blogfa.com

اپ میکنه.امیــــــــدوارم تنهــــــام نذارید.ممنون.

 


چه قدر سخته...

چه قدر سخته تو چشای کسی که همه عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبــــــت هدیه داده زل بزنی و به جای این که لبـــریـــز از کــینه و نفرت باشی حس کنی هنوز هم دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده...

چه قدر سخته تو خیالت ساعت ها باهش حرف بزنی اما وقتی هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.چه قدر سخته پشت ریزش دونه های اشک گونه هات خیس بشه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوستش داری.چه قدر سخته گل ارزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار غرورت رو بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگــــی :

 

                                              " گل من باغچه نو مبــــارک! "

Image hosting by TinyPic

 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو

برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه 

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 15:21  توسط فاطمه  | 


سلامي دوباره به شما دوستان عزيز

 

من دوباره اومدم؛اما اين اومدن با اومدن هاي گذشته فرق داره

 

ديروزدمق بودم وحالم بد ولي امروز سرحالم وشاداب

 

و حالا دليل شاد بودن:

 

امروزصبح فاطمه ان بود وبه من پي ام داد

 

گفت به پستم نظرداده

 

نظرشو خوندم؛گفته بود كه خيلي دوستم داره

 

منم گفتم اگه واقعآ دوستم داري محكومي به بخشيدن من

 

اونم منو بخشيد

 

گفت فقط فراموشم نكن

 

اينم دليل شاد بودن من

 

سر آخر از فرنوش خانم تشكرميكنم ؛خودش ميدونه چرا

 

 

                                              وقتتان زيبا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 9:46  توسط فاطمه  | 


سلام

بعضي وقتها آدما تو زندگيشون اشتباه ميكنن

منم در تاريخ13/09/1385 بزرگترين اشتباه عمرم رو مرتكب شدم كه هيچ وقت از يادم نمره.

يادم نمياد تاحالا كسي رو بازيچه قرارداده باشم.

اما...

تااونجا كه يادم مياد هميشه بازيچه ميشدم و فكر ميكردم فقط من حساس ترين آدم روي زمينم كه دلم ميشكنه.

امروز صبح فهميدم ازمن حساس ترم هست.

دل يه دختروشكستم ؛ يه دختركه روزهاي خوبي رو باهاش داشتم؛ازديارمشهد بود خيلي هم بامحبت

نميدونم چرا اين كارو كردم

شايد اول كارفكرمي كردم كه اين همون دختري هست كه من مي خوام اماحالا فهميدم اين دختراينقدرعشقش بزرگ وآسموني هست كه من لايق اون نيستم.

امروزبا اين حال بد اومدم نت تا به وبلاگ جديدم سربزنم ونظرهاي دوستان روبخونم تا شايد آروم بشم.

وبلاگ جديد روبازكردم؛آخرين پستم 27 نظرداشت؛خيلي خوشحال شدم.                               

با بازكردن نظرات غمي افزون ترازغمهاي گذشته به دلم وارد شد.

كسي كه فكرشو نمي كردم نظرداد(27 نظر)

همون كه ديشب دلشو شكسته بودم.

تواين27 نظرتموم اون حرفهايي كه تو اين دوماه بهش زدم بدون كم وكاستي بهم پس داد.

همشو خوندم...

واي كه چه لحظه دردناكي بود؛ اشك از چشمام جاري شد(البته حقم بود)

خلاصه سرتونو درد نيارم نامردي كردم...

شايد شما خواننده از حرفهاي من تعجب كني؛شايد من اولين پسري باشم كه اعتراف مي كنم نامردي كردم...

نامردي كردم ومطمئنم چوبشوميخورم(ازخدا يا بنده خدا)

امروز ازت مي خوام منو ببخشي با همه بدي هايي كه بهت كردم .

تو بهترين دوست من          بودي            و             هستي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 12:42  توسط فاطمه  | 


نميخواستم مثل اشکاش يه روز از چشاش بيفتم
 
ندونستم زيره پاهاش سنگی بی قيمتو مفتم
 
آرزوم بود باوجودم مثل روحم آشنا شه
 
واسه فرياد غرورم باله پروازه صداشه
 
چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم
 
ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!
 
گمشدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه
 
واسه سر سپردگی هاش ديگه لايقم بدونه
 
اما امروز يه غريبس که فقط به من ميخنده
 
دلو ديوونه ميدونه درو ديوونه ميبنده
 
چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم
 
ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...
 
Image hosting by TinyPic
 
 
 

تو كه عاشق نبودي                                  چرا گفتي عاشقي ؟

تو كه به كس ديگري دل داده بودي

                                                     چرا گفتي من اولين و اخرين ستاره ي قلبت هستم ؟

تو كه گفتي عشق در رويا نيست

                                                      چرا به من فهماندي كه عشق فقط تو كتاب هاست ؟

 

حال تو رفته اي بدون ان كه به چشمان با حيرت و اشكبار من بنگري....

و من هنوز در پي چوابي براي "چراهاي"بي پايانم هستم.......

 

 

 

Image hosting by TinyPic
 
 

شب است بي تو.اسمان ابري و من خسته تر از هميشه و خيره به ردپاهايت كه در جاده ي غربت و جدايي نهاده بودي ودر اين انديشه  كه "چرا جدايي رسم زندگي است ؟"

 

 

 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 9:2  توسط   | 


 

روزي گذر کردم از بياباني.ديدم روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته

بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست براي بار سوم که از

آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم....!!!

 


در جزيره اي زيبا تمام حواس ، زندگي ميکردند:

شادي ، غم ، غرور ، عشق و ...

روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده و جزيره را ترک کردند.

وقتي جزيره داشت كم كم به زير آب مي رفت، عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت: (آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟)

ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم.

عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست.

غرور گفت: نه ! چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.

غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: (اجازه بده که با تو بيايم)

غم با صداي حزن الود گفت: آه  ! من خيلي ناراحتم ، و احتياج دارم تنها باشم.

عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد ، اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد.

آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نا اميد شد ، که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد.

عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد.

وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پيرمرد به گردن او حق دارد.

عشق نزد علم رفت و گفت : آن پيرمرد چه کسي بود که جان مرا نجات داد؟

علم پاسخ داد: (زمان)  

عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد ؟؟؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:

                               
((زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است))

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 22:57  توسط   |